۲۲ مهر ۱۳۸۸

اين شهر از تو روشنه


راه ميرم تو كوچه ها
بي تو - با خاطره ها
حالا كه اميدها شكست و فرو ريخت
حزن مي باره از كوچه ها
اين شهر از تو روشنه

واسه بار آخر
قلبم دوباره به راه در اوم
دباور كن برنده نميشه تو اين داستان عشق
وقتي روشنايي هاي شهر تو
سوخت و تموم شد
يك پارچه تو بودم
گشتم تو كوچه ها

عزيزم يه چيزايي به سرم ميزنه
اون موهاي بلندت رو توي باد مي بينم
نداري ام رو با طوفان ها فراموش مي كنم
اين شهر از تو روشنه

.

.

.

يه قطره اشك
مي افته در صبح بي تو
با اولين روشنايي هاي شهرم
حزن فرا مي گيره كوچه ها رو
اين شهر از تو روشنه

واسه بار آخر
قلبم دوباره به راه در اوم
دباور كن برنده نميشه تو اين داستان عشق
وقتي روشنايي هاي شهر تو
سوخت و تموم شد
يك پارچه تو بودم
گشتم تو كوچه ها
عزيزم يه چيزايي به سرم ميزنه
اون موهاي بلندت رو توي باد مي بينم
نداري ام رو با طوفان ها فراموش مي كنم
اين شهر از تو روشنه . . .

۱ نظر:

  1. ای کاش جوهر خودکارهایم توان ِ از نو نوشتن زندگی را داشت !

    پاسخ دادنحذف