بابا 17 سال هست كه دير به دير به خوابم مي آي
اما حرف نمي زني
۹ آبان ۱۳۸۸
۸ آبان ۱۳۸۸
۳ آبان ۱۳۸۸
۲۲ مهر ۱۳۸۸
سوال
اين شهر از تو روشنه

راه ميرم تو كوچه ها
بي تو - با خاطره ها
حالا كه اميدها شكست و فرو ريخت
حزن مي باره از كوچه ها
اين شهر از تو روشنه
واسه بار آخر
قلبم دوباره به راه در اوم
دباور كن برنده نميشه تو اين داستان عشق
وقتي روشنايي هاي شهر تو
سوخت و تموم شد
يك پارچه تو بودم
گشتم تو كوچه ها
عزيزم يه چيزايي به سرم ميزنه
اون موهاي بلندت رو توي باد مي بينم
نداري ام رو با طوفان ها فراموش مي كنم
اين شهر از تو روشنه
.
.
.
يه قطره اشك
مي افته در صبح بي تو
با اولين روشنايي هاي شهرم
حزن فرا مي گيره كوچه ها رو
اين شهر از تو روشنه
واسه بار آخر
قلبم دوباره به راه در اوم
دباور كن برنده نميشه تو اين داستان عشق
وقتي روشنايي هاي شهر تو
سوخت و تموم شد
يك پارچه تو بودم
گشتم تو كوچه ها
عزيزم يه چيزايي به سرم ميزنه
اون موهاي بلندت رو توي باد مي بينم
نداري ام رو با طوفان ها فراموش مي كنم
اين شهر از تو روشنه . . .
قلبم دوباره به راه در اوم
دباور كن برنده نميشه تو اين داستان عشق
وقتي روشنايي هاي شهر تو
سوخت و تموم شد
يك پارچه تو بودم
گشتم تو كوچه ها
عزيزم يه چيزايي به سرم ميزنه
اون موهاي بلندت رو توي باد مي بينم
نداري ام رو با طوفان ها فراموش مي كنم
اين شهر از تو روشنه . . .
۱۰ مهر ۱۳۸۸
من تنها نبودم

در روزي كه سرانجام جرات كردم بدون همراهم برم تجريش, به سمت وليعصر كه قدم زدم
ديدم كه تنها نيستم
من تنها خراب اين خيابون نبودم
اون خونه ي آجري باصفا هم خراب بود
من تنها نبودم
اون پنجره هم مثل من لبش رو دوخته بودند
من تنها نبودم
روبروي باغ فردوس يه پرنده هم تو قفس بود
من تنها نبودم
يه رفتگر نوجوون هم با حسرت به خيلي ها نگاه مي كرد
اما...
به هر حال با تمام حسرت و با تمام غصه هام
لج كرده بودم كه احساس كنم
كسي از اين خيابون كم نشده
دوربينم رو چماق كرده بودم وتا دلم ميومد آه بكشه مي كوبيدمش تو سر دلم
من اول روز دانستم كه اين عهد
كه با من مي كني محكم نباشد
.
اشتراک در:
پستها (Atom)

